<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>جن نامه</title>
	<atom:link href="http://jen.nevesht.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://jen.nevesht.net</link>
	<description></description>
	<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 00:02:50 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title></title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/06/28/88/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/06/28/88/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 00:02:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/06/28/88/</guid>
		<description><![CDATA[تنهایی که می آید
و بر جان می نشیند
همانند همه طاعون ها
چون عشق که همانند موریانه می خورد
می تراشد
در عین همه پوچی خود
و من
تنها
در انتهای بودن
در انتهای همه قصه ها
به طاعون می اندیشم و عشق و پوچی
ذرات الکل در سرم بالا پایین می روند
همانند بغضی که در گلویم تکان می خورد
این تقدیر تنهایی و مردن در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تنهایی که می آید<br />
و بر جان می نشیند<br />
همانند همه طاعون ها<br />
چون عشق که همانند موریانه می خورد<br />
می تراشد<br />
در عین همه پوچی خود<br />
و من<br />
تنها<br />
در انتهای بودن<br />
در انتهای همه قصه ها<br />
به طاعون می اندیشم و عشق و پوچی<br />
ذرات الکل در سرم بالا پایین می روند<br />
همانند بغضی که در گلویم تکان می خورد<br />
این تقدیر تنهایی و مردن در انتهایی که معنایی ندارد را کدامین دست شومی برایم رقم زد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/06/28/88/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/06/23/87/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/06/23/87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 21:44:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/06/23/87/</guid>
		<description><![CDATA[همه داستان هایم به پایان می رسد
اینجا که منم
داستان هایی که تو نمی خوانی شان
مدتی است
اینجا که منم، &#8220;من&#8221; به پایان می رسد
من ای که ساخته شد برای انهدام
در  یاد همان خیابان ها که فراموش شده اند
همان ها که زمانی بوی دود و خون می دادند
همان کوچه های بن بست
که رنگ بغض های نا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه داستان هایم به پایان می رسد<br />
اینجا که منم<br />
داستان هایی که تو نمی خوانی شان<br />
مدتی است</p>
<p>اینجا که منم، &#8220;من&#8221; به پایان می رسد<br />
من ای که ساخته شد برای انهدام<br />
در  یاد همان خیابان ها که فراموش شده اند<br />
همان ها که زمانی بوی دود و خون می دادند<br />
همان کوچه های بن بست<br />
که رنگ بغض های نا آرام تو را داشتند و تلخی های بی پایان من<br />
شانزده آذر<br />
وصال<br />
&#8230;<br />
 ..<br />
.</p>
<p>و پایان نه سیاه است<br />
نه سپید<br />
رنگی ندارد<br />
اما<br />
سرد است &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/06/23/87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>قمار</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/06/20/%d9%82%d9%85%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/06/20/%d9%82%d9%85%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 22:27:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/?p=86</guid>
		<description><![CDATA[آه .. ، لذت
   لذت تخدیر باخت ، باخت !
   آری شکست حقارت نیست
   در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم
   دیگر
   پیروزی است باخت! 
   اینک
   هر تک گلوله .. ، آه
   قرص مسکنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آه .. ، لذت<br />
   لذت تخدیر باخت ، باخت !<br />
   آری شکست حقارت نیست<br />
   در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم<br />
   دیگر<br />
   پیروزی است باخت! </p>
<p>   اینک<br />
   هر تک گلوله .. ، آه<br />
   قرص مسکنی ست. </p>
<p>   تنها آنها که مرده اند از مرگ نمی ترسند<br />
   چون من<br />
   چون من که بارها<br />
   مردانه مرده ام<br />
   تابوت خویش را همه ی عمر<br />
   بر دوش برده ام. </p>
<p>   بازی کنید<br />
   از باختن نهراسید<br />
   پیروزی است باخت<br />
   یا آنکه زار، زار بگریید<br />
   بر پای من که در وطن ام خشت می زنم<br />
   در غربت قریب دیارم </p>
<p>   بازی کنید<br />
   از باختن نهراسید<br />
   هرگز شکست حقارت نیست<br />
   و پیروزی<br />
   پاسدار اسارت نیست<br />
   این کهنه قصه را<br />
   زنجیر های پاره به من گفتند! </p>
<p>   زنجیر های پاره به من گفتند:<br />
   - در هر قمار ، در هر نبرد، در هر تضاد وتفاهم<br />
   پیروزی است باخت !<br />
   شب تلخ و خسته است<br />
   من میروم<br />
   بر جدول سطوح متون ، باز  اکردوکر  بازی کنم . </p>
<p>   با دستهای خالی و خونین<br />
   تنها<br />
   با مردگان قمار توان کرد، شب بخیر! </p>
<p>   بازی کنید<br />
   از باختن نهراسید<br />
   شب تلخ و خسته است. </p>
<p>   اینک قمار، تلخ نبردی ست<br />
   با بادهای شب زده و اندوه<br />
   اما.. ، چه می بریم؟<br />
   چه می بازیم؟ </p>
<p>   بازی کنیم<br />
   یا از هراس<br />
   هر لحظه ، لحظه ای ز زندگی  خود را<br />
   بر این حریف رند، که نامش زمانه است ؛ ببازیم<br />
   بازی کنیم<br />
   یا از هراس بمیریم. </p>
<p>   بازی کنید<br />
   از باختن نهراسید<br />
   آنسان که پشت مرگ بلرزد<br />
   اینگونه باخت چه زیباست</p>
<p>نصرت رحمانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/06/20/%d9%82%d9%85%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>خاطره خوانی در شب های جن زده کپنهاگ - یک</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/06/04/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%da%af-%db%8c%da%a9/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/06/04/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%da%af-%db%8c%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 20:13:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[خان جون همیشه می گفت که آقا جان مرد بود، بامرام و معرفت. من و تمام نواده های خاندان می نشستیم پای خان جون و اون از مردی آقا جان می گفت و من دلم ضعف می رفت برای اون عصا و کلاه شاپو قهوه ای آقا جان که همیشه از دیوار خانه خان جون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خان جون همیشه می گفت که آقا جان مرد بود، بامرام و معرفت. من و تمام نواده های خاندان می نشستیم پای خان جون و اون از مردی آقا جان می گفت و من دلم ضعف می رفت برای اون عصا و کلاه شاپو قهوه ای آقا جان که همیشه از دیوار خانه خان جون آویزون بود. خیلی بچه بودم که مرد. کمی بعد اینکه استخون های باقی مونده رضا رو آوردن دم در تحویل دادن. پیر بود و من از پیری اش می ترسیدم. از اون پوست چروکیده و دندون های ریخته. خانم جان قبل مردنش هیچ وقت ازش تعریف نمی کرد. اما بعد مرگش بود که داستان های مرام و مردی آقا جان رو برای من و بقیه نواده ها می گفت.<br />
تصویری ازش در ذهن ندارم. تنها همون کلاه شاپو و عصا قهوه ای و صدایی که به من و پیمان وقتی توی حوض خونه آقا جان آب بازی می کردیم بد و بیراه می گفت. آقا جان پیر بود، خیلی پیر. سرهنگ بازنشته ارتش بود و خان زاده بود و آق پدری شده بود به خاطر ازدواج با خانم جان که رعیت بود. عاشق شده بود پیرمرد. هر روز کت و شلوار اتو کشیده قهوه ای اش رو می پوشید و عصا و کلاهش رو بر می داشت و میرفت روی صندلی لهستانی دم در می نشست تا دیروقت. مردم رو نگاه می کرد. الان فکر می کنم پیرمرد شاید در انتظار عزرائیل بود. سرهنگی که نه قشون داشت و نه دیگه عاشق بود.<br />
آقا جان مرد. پیرمرد خیلی پیر بود. تصویر خانم جان که با اشکی در گوشه چشم می گفت بایرام خیلی مرد بود هیچ وقت از ذهنم پاک نشد &#8230;  </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/06/04/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%b4%d8%a8-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87-%da%a9%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%da%af-%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تلخ نامه</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/06/01/%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/06/01/%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 22:48:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/?p=84</guid>
		<description><![CDATA[می آیی و می روی. من می مانم، همین دور و برها. جایی که سر راه هیچ کس نیست. مات و مبهوت، از همه اینها که توی سرم چرخ می خورد. بالا و پایین می رود. می کوبد به دیوارهای جمجمه ام که راهی به بیرون پیدا کند. تمام روزها، شب ها، خیابان ها و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می آیی و می روی. من می مانم، همین دور و برها. جایی که سر راه هیچ کس نیست. مات و مبهوت، از همه اینها که توی سرم چرخ می خورد. بالا و پایین می رود. می کوبد به دیوارهای جمجمه ام که راهی به بیرون پیدا کند. تمام روزها، شب ها، خیابان ها و شهری که دوستش داشتیم. همه اینها که در تو به رفتن رسید و در من به تلخی نشست. می روی، می مانم. بی هدف در خیابان ها می چرخم و تمام این صدها سال در سرم بالا پایین می روند.<br />
می روی و دور می شوی. دورتر و دورتر. تلخ می شوم، تلخ تر و تلخ تر.  </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/06/01/%d8%aa%d9%84%d8%ae-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>رفیق ما از برف های سه شنبه می آییم*</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/05/15/%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/05/15/%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 15 May 2008 11:49:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/05/15/%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%db%8c%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[برف های سه شنبه
آفتاب سوزان چهار شنبه
همه فاصله ها و فصل ها
دست آخر
سرزمین هایی که بوی خاک نمی دهند
من اما همه با خود برف ها را آورده ام
خروارها خروار
و جای پاها
می شناسم تان از جای پاهاتان
همه تان را
همه این شب ها
 در سرزمینی که بوی خاک نمی دهد
به دنبالتان می آیم
به دنبال جای پاها
دور می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برف های سه شنبه<br />
آفتاب سوزان چهار شنبه<br />
همه فاصله ها و فصل ها<br />
دست آخر<br />
سرزمین هایی که بوی خاک نمی دهند<br />
من اما همه با خود برف ها را آورده ام<br />
خروارها خروار<br />
و جای پاها<br />
می شناسم تان از جای پاهاتان<br />
همه تان را<br />
همه این شب ها<br />
 در سرزمینی که بوی خاک نمی دهد<br />
به دنبالتان می آیم<br />
به دنبال جای پاها<br />
دور می شوم<br />
گم<br />
&#8230;<br />
..<br />
.</p>
<p><em>*عنوان وام گرفته ار شعری از محمود معتقدی است</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/05/15/%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82-%d9%85%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%a8%d8%b1%d9%81-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b3%d9%87-%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%a2%db%8c%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باب دوم: فضای جن زده</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/04/23/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%81%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/04/23/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%81%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 19:50:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/04/23/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%81%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[اتاق دیوارهایش به سرخی می زنه
تاریکی و فضای تیره ای که پشت پنجره جا خوش کرده
بارانی که اینجا همیشه می باره
مدت هاست که دیگه نیازی به تخیل ندارم
آدم ها خودشان از بخاری که سرم را دوره کرده بیرون می آیند
در خانه می چرخند
می خندد، گریه می کنند، جیغ می زنند و محو می شوند
همه هستند
از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اتاق دیوارهایش به سرخی می زنه<br />
تاریکی و فضای تیره ای که پشت پنجره جا خوش کرده<br />
بارانی که اینجا همیشه می باره<br />
مدت هاست که دیگه نیازی به تخیل ندارم<br />
آدم ها خودشان از بخاری که سرم را دوره کرده بیرون می آیند<br />
در خانه می چرخند<br />
می خندد، گریه می کنند، جیغ می زنند و محو می شوند<br />
همه هستند<br />
از سارا و نیما تا سوگل و آرش<br />
مونا هنوز چشم هایش از شدت گریه زخمیه<br />
آرش هنوز صدایش از اشک آوری که تنفس کرده در نمی آد<br />
رضا با بدن پاره پاره از ترکش روی صندلی ولو شده و از گلوی پاره اش صدای خر خر میاد<br />
به چین و چروک دست هام خیره شده ام<br />
چند صد سال زندگی کرده ام؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/04/23/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%81%d8%b6%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d9%86-%d8%b2%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>باب اول: جن ناله</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/04/16/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%ac%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%d9%87/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/04/16/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%ac%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Apr 2008 21:59:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/04/16/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%ac%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[همه چیز همانطور می گذرد که باید بگذرد. به همان مسخرگی و کسالت باری که انتظارش را داشتم. به خانه که بر می گردم دیگر حتی به پوچی و حماقتی که در تمام کارهای امروزم و هر روزم جا خوش کرده فکر هم نمی کنم. تسلیم شده ام یا پذیرفته ام؟ چه فرقی می کند!
گفته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه چیز همانطور می گذرد که باید بگذرد. به همان مسخرگی و کسالت باری که انتظارش را داشتم. به خانه که بر می گردم دیگر حتی به پوچی و حماقتی که در تمام کارهای امروزم و هر روزم جا خوش کرده فکر هم نمی کنم. تسلیم شده ام یا پذیرفته ام؟ چه فرقی می کند!<br />
گفته بودم برایت که هجرت برای من شروع نیست بلکه پذیرفتن پایان است. پذیرفتن کوچکی و زندگی کرم وار. میان کرم ها لولیدن و خوردن و پس دادن در مستراحی که برایت آشنا نیست! زندگی است دیگر نه؟ باید جوری گذراندش! فرقی می کند که در میان پستان های کوچک تو باشد در شهری که هنوز دوستش دارم یا در قلب تمدن و همبستر متمدنان؟!؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/04/16/%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d9%88%d9%84-%d8%ac%d9%86-%d9%86%d8%a7%d9%84%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>سرودِ مردی که تنها به راه می‌رود</title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/03/22/79/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/03/22/79/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 21:34:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/03/22/79/</guid>
		<description><![CDATA[در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد
از پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.
و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.<br />
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد<br />
از پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;<br />
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.<br />
و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه<br />
بود، اکنون با خود مي‌گويد:</p>
<p>«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.<br />
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ</p>
<p>و دريانوردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است<br />
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،<br />
چرا که هر قلب روسبي‌خانه‌ئي‌ست<br />
و دريا را قلب‌ها به حلقه کشيده‌اند.</p>
<p>و مردي که از خوب سخن مي‌گفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد<br />
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بي‌حجاب به کوچه نمي‌شد.<br />
چرا که اميد تکيه‌گاهي استوار مي‌جُست<br />
و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.</p>
<p>مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، در<br />
جُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،<br />
کشتي نيست<br />
زيرا که در ساحل</p>
<p>مرد ِ دريا<br />
بيگانه‌ئي بيش نيست</p>
<p><em>احمد شاملو</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/03/22/79/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://jen.nevesht.net/2008/03/21/78/</link>
		<comments>http://jen.nevesht.net/2008/03/21/78/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 00:21:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ramin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jen.nevesht.net/2008/03/21/78/</guid>
		<description><![CDATA[شب های سال نو
که نو شدنش تنها شماره ایست که به جای شش، هفت خواهد شد
بیگانه ای که خانه ای ندارد
تنها یادی
از وطنی که دیگر وطن نیست
و خیابان هایی که دیگر آشنا نیستند
نه کسی که برایش بگرید
یا برایت گریه کند
در انتهای خود ویرانگری
در انتهای همه چیز
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شب های سال نو<br />
که نو شدنش تنها شماره ایست که به جای شش، هفت خواهد شد<br />
بیگانه ای که خانه ای ندارد<br />
تنها یادی<br />
از وطنی که دیگر وطن نیست<br />
و خیابان هایی که دیگر آشنا نیستند<br />
نه کسی که برایش بگرید<br />
یا برایت گریه کند<br />
در انتهای خود ویرانگری<br />
در انتهای همه چیز</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jen.nevesht.net/2008/03/21/78/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
