باب اول: جن ناله
Wednesday, April 16th, 2008همه چیز همانطور می گذرد که باید بگذرد. به همان مسخرگی و کسالت باری که انتظارش را داشتم. به خانه که بر می گردم دیگر حتی به پوچی و حماقتی که در تمام کارهای امروزم و هر روزم جا خوش کرده فکر هم نمی کنم. تسلیم شده ام یا پذیرفته ام؟ چه فرقی می کند!
گفته [...]