Tuesday, July 15th, 2008
فراموش نمی کنم
تمامی آن بیست پنج سال را
بیست و پنجی که صدها سال طول کشید
تمامی سنگ های سرخ را
خیابان های سرخ
پنجره های سرخ
نگاهی که خون را در خیابان می دید
تلخی
تلخی ای همه ماترک ام از این صدها سال زندگی است
در روزهایی که
پنجره دیگر نوید آزادی نمی دهد
پنجره ای که در پشت آن چیزی جز وسوسه [...]