تنهایی که می آید
و بر جان می نشیند
همانند همه طاعون ها
چون عشق که همانند موریانه می خورد
می تراشد
در عین همه پوچی خود
و من
تنها
در انتهای بودن
در انتهای همه قصه ها
به طاعون می اندیشم و عشق و پوچی
ذرات الکل در سرم بالا پایین می روند
همانند بغضی که در گلویم تکان می خورد
این تقدیر تنهایی و مردن در انتهایی که معنایی ندارد را کدامین دست شومی برایم رقم زد؟