خاطره خوانی در شب های جن زده کپنهاگ - یک
خان جون همیشه می گفت که آقا جان مرد بود، بامرام و معرفت. من و تمام نواده های خاندان می نشستیم پای خان جون و اون از مردی آقا جان می گفت و من دلم ضعف می رفت برای اون عصا و کلاه شاپو قهوه ای آقا جان که همیشه از دیوار خانه خان جون آویزون بود. خیلی بچه بودم که مرد. کمی بعد اینکه استخون های باقی مونده رضا رو آوردن دم در تحویل دادن. پیر بود و من از پیری اش می ترسیدم. از اون پوست چروکیده و دندون های ریخته. خانم جان قبل مردنش هیچ وقت ازش تعریف نمی کرد. اما بعد مرگش بود که داستان های مرام و مردی آقا جان رو برای من و بقیه نواده ها می گفت.
تصویری ازش در ذهن ندارم. تنها همون کلاه شاپو و عصا قهوه ای و صدایی که به من و پیمان وقتی توی حوض خونه آقا جان آب بازی می کردیم بد و بیراه می گفت. آقا جان پیر بود، خیلی پیر. سرهنگ بازنشته ارتش بود و خان زاده بود و آق پدری شده بود به خاطر ازدواج با خانم جان که رعیت بود. عاشق شده بود پیرمرد. هر روز کت و شلوار اتو کشیده قهوه ای اش رو می پوشید و عصا و کلاهش رو بر می داشت و میرفت روی صندلی لهستانی دم در می نشست تا دیروقت. مردم رو نگاه می کرد. الان فکر می کنم پیرمرد شاید در انتظار عزرائیل بود. سرهنگی که نه قشون داشت و نه دیگه عاشق بود.
آقا جان مرد. پیرمرد خیلی پیر بود. تصویر خانم جان که با اشکی در گوشه چشم می گفت بایرام خیلی مرد بود هیچ وقت از ذهنم پاک نشد …