باب اول: جن ناله
همه چیز همانطور می گذرد که باید بگذرد. به همان مسخرگی و کسالت باری که انتظارش را داشتم. به خانه که بر می گردم دیگر حتی به پوچی و حماقتی که در تمام کارهای امروزم و هر روزم جا خوش کرده فکر هم نمی کنم. تسلیم شده ام یا پذیرفته ام؟ چه فرقی می کند!
گفته بودم برایت که هجرت برای من شروع نیست بلکه پذیرفتن پایان است. پذیرفتن کوچکی و زندگی کرم وار. میان کرم ها لولیدن و خوردن و پس دادن در مستراحی که برایت آشنا نیست! زندگی است دیگر نه؟ باید جوری گذراندش! فرقی می کند که در میان پستان های کوچک تو باشد در شهری که هنوز دوستش دارم یا در قلب تمدن و همبستر متمدنان؟!؟