سرودِ مردی که تنها به راه میرود
در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاقاش آوار ِ آخرين را انتظار ميکشد
از پنجرهي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر ميدوزد;
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.
و مردي که روزهمهروز از پس ِ دريچههاي ِ حماسهاش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود ميگويد:
«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ
و دريانوردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبيخانهئيست
و دريا را قلبها به حلقه کشيدهاند.
و مردي که از خوب سخن ميگفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بيحجاب به کوچه نميشد.
چرا که اميد تکيهگاهي استوار ميجُست
و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.
مردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُستوجوي ِ تختهپارهي ِ ديگر تلاش نميکند زيرا که تختهپاره،
کشتي نيست
زيرا که در ساحل
مرد ِ دريا
بيگانهئي بيش نيست
احمد شاملو