Tuesday 15 July 2008

فراموش نمی کنم
تمامی آن بیست پنج سال را
بیست و پنجی که صدها سال طول کشید
تمامی سنگ های سرخ را
خیابان های سرخ
پنجره های سرخ
نگاهی که خون را در خیابان می دید
تلخی
تلخی ای همه ماترک ام از این صدها سال زندگی است
در روزهایی که
پنجره دیگر نوید آزادی نمی دهد
پنجره ای که در پشت آن چیزی جز وسوسه سقوط نیست
فراموش نمی کنم
همه سرخ ها
خاکستری ها
و تاریکی ها را

..
.

Saturday 28 June 2008

تنهایی که می آید
و بر جان می نشیند
همانند همه طاعون ها
چون عشق که همانند موریانه می خورد
می تراشد
در عین همه پوچی خود
و من
تنها
در انتهای بودن
در انتهای همه قصه ها
به طاعون می اندیشم و عشق و پوچی
ذرات الکل در سرم بالا پایین می روند
همانند بغضی که در گلویم تکان می خورد
این تقدیر تنهایی و مردن در انتهایی که معنایی ندارد را کدامین دست شومی برایم رقم زد؟

Monday 23 June 2008

همه داستان هایم به پایان می رسد
اینجا که منم
داستان هایی که تو نمی خوانی شان
مدتی است

اینجا که منم، “من” به پایان می رسد
من ای که ساخته شد برای انهدام
در یاد همان خیابان ها که فراموش شده اند
همان ها که زمانی بوی دود و خون می دادند
همان کوچه های بن بست
که رنگ بغض های نا آرام تو را داشتند و تلخی های بی پایان من
شانزده آذر
وصال

..
.

و پایان نه سیاه است
نه سپید
رنگی ندارد
اما
سرد است …

قمار

Friday 20 June 2008

آه .. ، لذت
لذت تخدیر باخت ، باخت !
آری شکست حقارت نیست
در هر قمار، در هر نبرد، در هر تضاد و تفاهم
دیگر
پیروزی است باخت!

اینک
هر تک گلوله .. ، آه
قرص مسکنی ست.

تنها آنها که مرده اند از مرگ نمی ترسند
چون من
چون من که بارها
مردانه مرده ام
تابوت خویش را همه ی عمر
بر دوش برده ام.

بازی کنید
از باختن نهراسید
پیروزی است باخت
یا آنکه زار، زار بگریید
بر پای من که در وطن ام خشت می زنم
در غربت قریب دیارم

بازی کنید
از باختن نهراسید
هرگز شکست حقارت نیست
و پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیر های پاره به من گفتند!

زنجیر های پاره به من گفتند:
- در هر قمار ، در هر نبرد، در هر تضاد وتفاهم
پیروزی است باخت !
شب تلخ و خسته است
من میروم
بر جدول سطوح متون ، باز اکردوکر بازی کنم .

با دستهای خالی و خونین
تنها
با مردگان قمار توان کرد، شب بخیر!

بازی کنید
از باختن نهراسید
شب تلخ و خسته است.

اینک قمار، تلخ نبردی ست
با بادهای شب زده و اندوه
اما.. ، چه می بریم؟
چه می بازیم؟

بازی کنیم
یا از هراس
هر لحظه ، لحظه ای ز زندگی خود را
بر این حریف رند، که نامش زمانه است ؛ ببازیم
بازی کنیم
یا از هراس بمیریم.

بازی کنید
از باختن نهراسید
آنسان که پشت مرگ بلرزد
اینگونه باخت چه زیباست

نصرت رحمانی

خاطره خوانی در شب های جن زده کپنهاگ - یک

Wednesday 4 June 2008

خان جون همیشه می گفت که آقا جان مرد بود، بامرام و معرفت. من و تمام نواده های خاندان می نشستیم پای خان جون و اون از مردی آقا جان می گفت و من دلم ضعف می رفت برای اون عصا و کلاه شاپو قهوه ای آقا جان که همیشه از دیوار خانه خان جون آویزون بود. خیلی بچه بودم که مرد. کمی بعد اینکه استخون های باقی مونده رضا رو آوردن دم در تحویل دادن. پیر بود و من از پیری اش می ترسیدم. از اون پوست چروکیده و دندون های ریخته. خانم جان قبل مردنش هیچ وقت ازش تعریف نمی کرد. اما بعد مرگش بود که داستان های مرام و مردی آقا جان رو برای من و بقیه نواده ها می گفت.
تصویری ازش در ذهن ندارم. تنها همون کلاه شاپو و عصا قهوه ای و صدایی که به من و پیمان وقتی توی حوض خونه آقا جان آب بازی می کردیم بد و بیراه می گفت. آقا جان پیر بود، خیلی پیر. سرهنگ بازنشته ارتش بود و خان زاده بود و آق پدری شده بود به خاطر ازدواج با خانم جان که رعیت بود. عاشق شده بود پیرمرد. هر روز کت و شلوار اتو کشیده قهوه ای اش رو می پوشید و عصا و کلاهش رو بر می داشت و میرفت روی صندلی لهستانی دم در می نشست تا دیروقت. مردم رو نگاه می کرد. الان فکر می کنم پیرمرد شاید در انتظار عزرائیل بود. سرهنگی که نه قشون داشت و نه دیگه عاشق بود.
آقا جان مرد. پیرمرد خیلی پیر بود. تصویر خانم جان که با اشکی در گوشه چشم می گفت بایرام خیلی مرد بود هیچ وقت از ذهنم پاک نشد …

تلخ نامه

Sunday 1 June 2008

می آیی و می روی. من می مانم، همین دور و برها. جایی که سر راه هیچ کس نیست. مات و مبهوت، از همه اینها که توی سرم چرخ می خورد. بالا و پایین می رود. می کوبد به دیوارهای جمجمه ام که راهی به بیرون پیدا کند. تمام روزها، شب ها، خیابان ها و شهری که دوستش داشتیم. همه اینها که در تو به رفتن رسید و در من به تلخی نشست. می روی، می مانم. بی هدف در خیابان ها می چرخم و تمام این صدها سال در سرم بالا پایین می روند.
می روی و دور می شوی. دورتر و دورتر. تلخ می شوم، تلخ تر و تلخ تر.

رفیق ما از برف های سه شنبه می آییم*

Thursday 15 May 2008

برف های سه شنبه
آفتاب سوزان چهار شنبه
همه فاصله ها و فصل ها
دست آخر
سرزمین هایی که بوی خاک نمی دهند
من اما همه با خود برف ها را آورده ام
خروارها خروار
و جای پاها
می شناسم تان از جای پاهاتان
همه تان را
همه این شب ها
در سرزمینی که بوی خاک نمی دهد
به دنبالتان می آیم
به دنبال جای پاها
دور می شوم
گم

..
.

*عنوان وام گرفته ار شعری از محمود معتقدی است

باب دوم: فضای جن زده

Wednesday 23 April 2008

اتاق دیوارهایش به سرخی می زنه
تاریکی و فضای تیره ای که پشت پنجره جا خوش کرده
بارانی که اینجا همیشه می باره
مدت هاست که دیگه نیازی به تخیل ندارم
آدم ها خودشان از بخاری که سرم را دوره کرده بیرون می آیند
در خانه می چرخند
می خندد، گریه می کنند، جیغ می زنند و محو می شوند
همه هستند
از سارا و نیما تا سوگل و آرش
مونا هنوز چشم هایش از شدت گریه زخمیه
آرش هنوز صدایش از اشک آوری که تنفس کرده در نمی آد
رضا با بدن پاره پاره از ترکش روی صندلی ولو شده و از گلوی پاره اش صدای خر خر میاد
به چین و چروک دست هام خیره شده ام
چند صد سال زندگی کرده ام؟