باب دوم: فضای جن زده
Wednesday 23 April 2008اتاق دیوارهایش به سرخی می زنه
تاریکی و فضای تیره ای که پشت پنجره جا خوش کرده
بارانی که اینجا همیشه می باره
مدت هاست که دیگه نیازی به تخیل ندارم
آدم ها خودشان از بخاری که سرم را دوره کرده بیرون می آیند
در خانه می چرخند
می خندد، گریه می کنند، جیغ می زنند و محو می شوند
همه هستند
از سارا و نیما تا سوگل و آرش
مونا هنوز چشم هایش از شدت گریه زخمیه
آرش هنوز صدایش از اشک آوری که تنفس کرده در نمی آد
رضا با بدن پاره پاره از ترکش روی صندلی ولو شده و از گلوی پاره اش صدای خر خر میاد
به چین و چروک دست هام خیره شده ام
چند صد سال زندگی کرده ام؟

