باب دوم: فضای جن زده

Wednesday 23 April 2008

اتاق دیوارهایش به سرخی می زنه
تاریکی و فضای تیره ای که پشت پنجره جا خوش کرده
بارانی که اینجا همیشه می باره
مدت هاست که دیگه نیازی به تخیل ندارم
آدم ها خودشان از بخاری که سرم را دوره کرده بیرون می آیند
در خانه می چرخند
می خندد، گریه می کنند، جیغ می زنند و محو می شوند
همه هستند
از سارا و نیما تا سوگل و آرش
مونا هنوز چشم هایش از شدت گریه زخمیه
آرش هنوز صدایش از اشک آوری که تنفس کرده در نمی آد
رضا با بدن پاره پاره از ترکش روی صندلی ولو شده و از گلوی پاره اش صدای خر خر میاد
به چین و چروک دست هام خیره شده ام
چند صد سال زندگی کرده ام؟

باب اول: جن ناله

Wednesday 16 April 2008

همه چیز همانطور می گذرد که باید بگذرد. به همان مسخرگی و کسالت باری که انتظارش را داشتم. به خانه که بر می گردم دیگر حتی به پوچی و حماقتی که در تمام کارهای امروزم و هر روزم جا خوش کرده فکر هم نمی کنم. تسلیم شده ام یا پذیرفته ام؟ چه فرقی می کند!
گفته بودم برایت که هجرت برای من شروع نیست بلکه پذیرفتن پایان است. پذیرفتن کوچکی و زندگی کرم وار. میان کرم ها لولیدن و خوردن و پس دادن در مستراحی که برایت آشنا نیست! زندگی است دیگر نه؟ باید جوری گذراندش! فرقی می کند که در میان پستان های کوچک تو باشد در شهری که هنوز دوستش دارم یا در قلب تمدن و همبستر متمدنان؟!؟

سرودِ مردی که تنها به راه می‌رود

Saturday 22 March 2008

در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد
از پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;
به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.
و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود مي‌گويد:

«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ

و دريانوردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبي‌خانه‌ئي‌ست
و دريا را قلب‌ها به حلقه کشيده‌اند.

و مردي که از خوب سخن مي‌گفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بي‌حجاب به کوچه نمي‌شد.
چرا که اميد تکيه‌گاهي استوار مي‌جُست
و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.

مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،
کشتي نيست
زيرا که در ساحل

مرد ِ دريا
بيگانه‌ئي بيش نيست

احمد شاملو

Friday 21 March 2008

شب های سال نو
که نو شدنش تنها شماره ایست که به جای شش، هفت خواهد شد
بیگانه ای که خانه ای ندارد
تنها یادی
از وطنی که دیگر وطن نیست
و خیابان هایی که دیگر آشنا نیستند
نه کسی که برایش بگرید
یا برایت گریه کند
در انتهای خود ویرانگری
در انتهای همه چیز

سوگنامه

Sunday 16 March 2008

رها كنيد مرا، رها كنيد شانه و بازويم
رها كنيد مرا تا ببينم
من این گل را مى شناسم
من با اين گل سرخ در قهوه خانه ها نشسته ام
من با اين گل سرخ در ميدان راه آهن سلام داده ام
آ…ی
من این گل را مى شناسم

سعید سلطانپور

استاد هم بعله!

Saturday 15 March 2008

 

قبل تر دیده بودم که جناب استاد خرمشاهی چیزکی بر نظر عبدالکریم سروش در مورد زمینی بود قران نوشته است اما گفتم طرف “استاد” است و این حرف ها! حتما نقدی مستدل نوشته و نخواندمش. اما امروز که این نوشته رشید اسماعیلی رو دیدم کنجکاو شدم که درفشانی استاد رو بخونم و دیدم استاد هم بععععله! تنها تفاوتش ظاهرا این بوده که عمامه ندارد و جای نعلین کفش می پوشد و گرنه در تکفیر کردن مخالفان گوی سبقت رو حضرات روحانی ربوده استاد! توجه تان را به پاره ای از فرمایشات گهربار حجت الاسلام بهاء الدین خرمشاهی جلب می کنم:

“اين گروه اندک‌شمار تجددگرايان قرآن‌نشناس و خارق اجماع، حتی به قيمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج شدن از اسلام) اين تأويلات بنيان کن را که مشکل افزاست نه مشکل گشا، بر هم بافته‌اند. به اميد حل کدام مشکل، اين همه مشکل در ميان آورده اند؟ مسلمان نبودن ابتدايی برای کسی گناه نيست. اما ادعای مسلمانی، به قاعده «اخذ به شئ اخذ به لوازم آن است»، با اين پراکنده‌گويی‌های ضد اصول و ضروريات اسلام، جمع نمی شود. اين تأويلات غيرقانونی، بلکه قانون شکن، از مقوله تأويل «بما لايرضی صاحبه» (مخالف نظر صاحب قرآن) است. اينان به وفق گفته ای از اونامونو، فيلسوف و متکلم بزرگ معاصر اسپانيايی: برای قطع تب، ريشه حيات انسان را قطع می‌کنند.”

متن کامل حکم تکفیر استاد رو اینجا بخوانید.

شب های جنی بی ستاره کپنهاگ

Monday 10 March 2008

 

کمی سانتیمانتالیسم برای شب های ابری زمستان کپنهاگ که کاری جز نشخوار ندارم …

هنر نزد ایرانیان است و بس!

Sunday 9 March 2008

danmark-260×325-2007.jpg

دارم شروع می کنم به نقاشی نمودن تحت نظر جناب پیتر کارلسون. حضورا ملاقاتش نکرده ام اما از حس معترضانه و نگاه چپی که در نقاشی هایش دارد خوشم آمده. خدا را چه دیدید شاید خواندن دکترا در این رشته مهندسی تخمی ای که می خونم رو ول کردم و رفتم دنبال نقاشی اگر غم نان بگذارد!